ما برای ادامه دادن ، هیچکس را نداریم جز خودمان و مادرمان
و این قطعا کافیست !
با اجازه از اقای بوکفسکی .
ما برای ادامه دادن ، هیچکس را نداریم جز خودمان و مادرمان
و این قطعا کافیست !
با اجازه از اقای بوکفسکی .
مارو توی این کشور به بدبخت بودن عادت دادن ، عادت کردیم به اینکه زندگی همینه ، افسردگی،سگ دو زدن و نرسیدن ، خواستن و نشدن . ما رو عادت دادن که ببین اگه قدر همین امروز گندتو ندونی باختی چون فردا حتما از امروز گندتره . ما رو به پست رفت کردن عادتمون دادن . فکر میکنیم همین لیاقتمونه . حالا ما این وسط چیکار کردیم؟؟ رفتیم وام گرفتیم و موبایل و ماشین مدل بالا خریدیم تا ادای خوشبختارو در بیاریم. مدام از این مطب به اون مطب رفتیم و هزارجای خودمونو دست کاری کردیم ، شدیم یه عروسک افسرده ، با خندههای فیک شبیه هم . شدیم افکتهای اینستاگرام و جملههای دوزاری و کامنتهای دروغ .شدیم یه نسخهی تقلبی از خوشبختی که وقتی بهش خیره میشی بیشتر افسردت میکنه .
واقعا برام سواله ، که چرا اینقدر ، خیانت کردن به من و فراموش کردنم راحت و سهلالوصوله !
کاش شما من رو از نزدیک میشناختین تا میتونستم این سوالو ازتون بپرسم!
چقدر زندگی در جامعهای که "انسانیت" در آن لگدمال و به گند کشیده شده و گوشهی فاضلاب افتاده باشد، سخت و طاقتفرسا و روحخراش است .
ترشحات لوله تراشهی بیمار کرونا مثبتمون رفت تو چشمم و دوباره وارد خودقرنطینگیه مخفیانه شدم ! حسم شبیهِ وقتیه که با مریض HIV مثبت نیدل استیک بشی!
من میترسم ،از اینکه نصفه شب یه عده با قمه میریزن تو بیمارستانمون و همه رو تهدید میکنن میترسم ، از اینکه یبار دارم تو خیابون راه میرم یکی کیفمو بزنه میترسم، از اینکه هربار تو ماشین میشینم سرم از شدت فکرهای وحشتناک درد میگیره میترسم.
من از اینکه قیمت یه گوشی اندازه ی حقوق یه سال منه میترسم. از قیمت پراید و دلار و طلا و بنزین میترسم. از اینکه همه چیز از کنترلم خارجه میترسم
از امار کشتههای کرونا میترسم ، از عدد و رقم میترسم ، از پاییز و آنفولانزای H1N1 میترسم . از واکسن انفولانزا بزنم یا نه میترسم .
ساعت دو شبه ، من توی تختم چمباتمه زدم و از شدت ترسهام گز گرفتم و حالم بده . این روزها که عین یه کابوس ناتمام میگذرن دارن منو از پا درمیارن . من هیچوقت قد اینروزها احساس ضعیف بودن و بی قدرت بودن نداشتم . کاش بیای و منو از این خواب بد بیدار کنی ، بغلم کنی و بگی دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداره ، بگی اون روزهای سیاه یه خواب وحشتناک طولانی بودن و گذشتن ... من اونقدر از زندگی ترسیدهم که نمیدونم باید به کدوم مأمنی پناه ببرم ...
خسته از حرف ، از قضاوت ، از حرف ، حرف ..حرف .... حرفهای بی سرو تهِ بی فایده
دیگه نمیتونم ، نمیتونم به خودم روحیه بدم ، نمیتونم خودمو خر کنم ، هیچ حرفی ندارم که برای خودم تازگی داشته باشه ، دارم فکر میکنم که این ته خط اونجایی که باید بری پیش روانپزشک و ازش بخوای با یسری فرمول شیمیایی به دادت برسه یا که اونقدری شجاع باشی و جرئت داشته باشی که خودتو بکشی ، من نمیتونم راه دومو انتخاب کنم ، من اینقدر شجاع نیستم .